تبليغاتX
the last unicorn

the last unicorn

با هم بودن بهتر از زوال است

نمي دونم چرا اما ميدونم سر م شلوغه

نمي دونم چرا مدتهاست نيومدم اينجا رو حتي ببينم چه برسه اينكه بخوام چيزي بنويسم اما اينو مي دونم كه در اين مدت سرم خيلي شلوغ بوده اين قدر شلوغ كه حتي از خودم هم غافل شدم كه واسه دل خودم هم بنويسم و اين شد كه الان بعد از يكسال البته يه چند روزي مونده كه يكسال شه يه دفعه هواي اينجا رو كردم يعني وبلاگ خودم و يادم اومد يه جايي هست كه خودم باشم و خودم اما اين خود خود كيست كه گاهي هوس مي كنه تنها باشه ، ما ادما كه ذاتا تنها هستيم پس چرا هوس مي كنيم اينجوري هم گاهي تنها باشيم اصلا چرا ما ها تنهاييم؟

چرا اصلا ماها ، ما نيستيم و منيم ؟

به اين ميگن محشر ؛ چرا؟ چون هركدوم از ما كه دلمون بخواد يه جزيره واسه خودمون داشته باشيم اگه خوب نكاه كنيم ميبينيم خودمون يه جزيره ايم يه جزيره تنها وسط اقيانوس ؛ حالا يكي از ماها يه جزيره سرسبز و پر از درخت و ميوه و ... وسط اب و هواي مديترانه اي است و يكي يه جزيره برهوت و خشك خشك خشك وسط بحرالميت

يكي يه جزيره است وسط يه رودخونه آب شيرين و خروشان و زنده  ، يكي يه جزيره است وسط درياي سرخ به شوري خود نمك.

حالا من كدوم جزيره ام ؟نمي دونم ؟

تا حالا شده از خودتون بپرسين كه كدوم جزيره هستين كه اگه يه وقتي رابينسون كروزوئه هوس كرد بياد تو اين جزيره بدونه اينجا زنده مي مونه يا نه؟

اصلا اين جزيره جايي واسه اقامت اين رابينسون كروزوئه ما داره يا نه؟

اصلا اين رابينسون كروزئه مگه كيه كه مي خواد بياد اين جزيره رو تصاحب كنه و بعد از سي سال اقامت و بومي شدن ، هوس قايق سازي كنه و بزاره بره ؟

اصلا چرا بايد اين جزيره چوب درختهاش و ليف پوست درختاشو و ساقه نهال هاشو بده كه اين رابينسون باهاش قايقي درست كنه كه اين جزيره رو ترك كنه؟

هرچند همون وقت كه رابينسون اومد بايد جزيره مي فهميد ،  هر اومدني ،  يه روز رفتني است ،

اصلا مياد كه يه روز بزاره و بره و باز تو باشي و خود تو

حالا اين رابينسون كيه و كي مياد كه جزيره رو از تنهايي در بياره ؟ اگه شما مي دونين به منم يه خبري بدين

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:47  توسط اخرين تك شاخ  | 

نمی دونم چرا

سلام

نمی دونم که چرا بیش از یک ساله که هیچی ننوشتم

با اینکه خیلی از وقتها بیکار بودم

شاید ...

بگذریم

امیدوارم حال همه وبلاگیا خوب باشه

گویند که ما و دل به هم پیر شویم

ما پیر شدیم

دل جوان است هنوز؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط اخرين تك شاخ  | 

تولد مولوي

بشنو از ني چون حكايت مي كند

روز ششم ربيع الاول برابر با ششم فروردين ، سالروز ولادت مولوي شاعر بزرگ ايران زمين است ،

و امسال نيز در جهان سال مولوي نام دارد اما مولوي كيست؟

شايد كسي كه ، ني ، اين ساز اساطيري به سبب او ، اعتبار يافته است ،

مولوي در اوان كودكي به همراه پدر از بلخ به شهر قونيه كه امروز در كشور تركيه قرار دارد سفر كرد.

قونيه و مولوي :

قونيه يكي از وسيعترين استان هاي تركيه است.

مركز آن شهر قونيه در شمال آناتولي به ارتفاع 1027 متر از سطح دريا قرار گرفته است به علت واقع شدن آن بر سر راهي كه سراسر آناطولي را قطع مي كند از دير زمان اهميت خود را حفظ كرده است.

قونيه را دارالمعرفه ، دارالارشاد و دارالموحدين مي خواندند.

در زمان سلطان علاء الدين كيقباد اول ، قونيه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده است.

در اين عهد سلطان العلما بهاء الدين ، مولانا جلال الدين رومي ، سيد برهان الدين محقق ترمذي ، اوحدالدين كرماني ، شمس الدين تبريزي، شيخ محيي الدين بن عربي ، شيخ سعد الدين جندي، شيخ سراج الدين قيصري ، فخر الدين عراقي ، شيخ شهاب الدين سهروردي ، شيخ سعدالدين حموي ، شيخ بغوي ، شيخ نجم الدين رازي از كساني بودند كه از اطراف و اكناف كشورها و شهرهاي اسلامي ، برخي از انان بارها ، رنج سفر به قونيه را تحمل كرده بودند.

پس از آنكه قونيه به دست آل عثمان افتاد حكومت آن اكثرا به شاهزادگان عثماني واگذار شد.

قونيه در دوره آل عثمان و جه سياسي خود را ا ز دست داد اما حيات ادبي و عرفاني اين شهر هنوز ادامه دارد.

يكي از وجهه ها و شاخصه هاي اين شهر ، علاوه بر آنكه پايتخت اولين دولت ترك بوده آن است كه طريقت مولويه در اين شهر پديد آمده است .

سلطان العلما بهاء الدين ، پدر مولانا به دعوت  علاء الدين كيقباد اول در سال 617 هجري به آنجا رفته و در اين شهر وفات كرد و در همين شهر به خاك سپرده شد.

پسر او مولانا جلال الدين رومي هم تا سال 672 هجري كه سال وفات اوست ، در اين شهر زيست و اثار خود را در اين شهر نوشت .

در زمان سلاطين عثماني در طول قرنها حوادث سخت و خونين در قونيه اتفاق افتاده است.

در سال 1832 بر اثر جنگهاي عثماني بامصر نام قونيه دوباره بر زبانها افتاد.

سياحاني كه در اين دوره ها از قونيه ديدار كرده اند از ويراني و بي رونقي آن سخن گفته اند.

در دوره جمهوري مدارس عالي متعدد ،دانش سراهاي عالي ، و انستيتوها و دانشگاه اين شهر ساخته شده است.

دانشگاه سلجوق كه در سال 1975 تاسيس شده از دانشگاههاي معتبر تركيه است و گروه زبان و ادبيات فارسي آن از سال 1989 فعاليت آموزشي خود را شروع كرده است .

همچنين مركز مطالعاتي و فرهنگي مولانا از ارديبهشت 1384 در دانشگاه سلجوق فعاليت خود را اغاز كرده است تا تمامي اثار و فعاليت هاي علمي مرتبط با مولانا در آن متمركز شود ، اين مركز با دعوت از مولوي شناسان داخل و خارج هر سال همايشي علمي درباره مولوي برگزار مي كند.

مشهورترين بنايي كه در قونيه مورد توجه همه است و به احتمال زياد اكثر افرادي كه به قونيه سفر مي كنند قصد ديدار آن را دارند. آرامگاه مولانا جلال الدين رومي و خاندان اوست كه امروز درگاه خوانده مي شود و موزه اي در درون ان قرار دارد.

طبق روايت اين مكان ابتدا گلخانه اي بوده كه سلطان علاء الدين كيقباد اول آن را به سلطان العلما پدر مولانا اهدا كرده و پس از وفات او در سال 628 هجري جنازه او در مكان به خاك سپرده شده است.

روزي علم الدين قيصر به سلطان ولد پسر مولانا گفت در نظر دارد كه بارگاهي براي مولانا بسازد ، گرجي خاتون دختر غياث الدين كيخسرو دوم و همسر معين الدين پروانه چون از تصميم وي آگاه شد هشتاد هزار درهم عطا كرد و علاوه بر آن پنجاه هزار درهم از ماليات قيصريه را هم به اين كار اختصاص داد و بدين سان ارامگاه مولانا با نظارت معماري به نام بدرالدين تبريزي اغاز شد.

احتمالا معماري به نام عبدالواحد بن سليم هم در ساختن آرامگاه شركت داشته و صندوقه اي از چوب گردو كه از شاهكارهاي كنده كاري عصر سلجوقي است. به روي مزار مولانا ساخته است .

آنجا مدفن خانوادگي وي شد ، و تاكنون قريب 50 تن از خاندان وي در آنجا دفن شده اند.

به علت تعميرات و تغييرات و توسعه ارامگاه از اثار اوليه ان بنا تنها قبه الخضرا (گنبد سبز) كه بر فراز مزار مولانا و پدر اوست و صندوق بالاي مزار باقي مانده است .

صندوق چوبين به امر سلطان بايزيد دوم يا سلطان سليمان قانوني به روي مزار سلطان العلما منتقل شده و روي مزار مولانا و سلطان ولد سنگ قبري از مرمر ساخته شده است.

مراسم بزرگداشت مولانا هر ساله در دهه سوم اذر ماه در شهر قونيه و در كنار مزارش برگزار مي شود .

همين كافيست تا اين شهر كه در مقايسه با آنتاليا و استانبول بازديد كنندگان كمتري دارد ، طي چند روز مراسم ، پررونق ترين شهر تركيه به حساب بيايد و بازارهاي تجاري اش رونق يابد.

مراسم بزرگداشت مولانا شامل ديدن مقبره و موزه مولانا ، سماع ، شب عروس (عروج)، سخنراني و رقص سماع و نيز نمايشگاه و اجراي موسيقي عرفاني است.

يكي از جلوه هاي بي نظير مراسم مولانا مراسم سماع است كه در نوع خود طرفداران زيادي دارد.

به گونه اي كه بحث توريسم عرفاني را جايگزيني براي ديگر گونه هاي توريسم در اين منطقه كرده است. اجراي مراسم بزرگداشت مولانا سبب شده علاوه بر كسبه قونيه ، ديگر شهرهاي تركيه نيز پذيراي گردشگران ايراني شود.

گردشگراني كه براي حضور در اين مراسم راهي سرزمين تركيه مي شوند علاوه بر قونيه از استانبول و برخي از آنكارا و ديگر شهرها نيز ، بازديد مي كنند.

 

نگاهي به زندگي و آثار مولوي :

 

جلال الدين رومي بلخي ، مشهور به مولوي 604-672 ه.ق شاعر و عارف و حكيم ايراني مقيم اسياي صغير ، (و بهمين سبب معروف به رومي) است  كه همه آثارش به زبان فارسي است و طريقه مولويه را كه دنباله ان هنوز در تركيه موجود است پيروانش تاسيس كرده اند.

مولوي دربلخ به دنيا امد.

پدرش بهاء الدين ولد كه در آن شهر مسند تدريس و فتوي داشت به سبب رنجش خاطر سلطان محمد خوارزمشاه هنگامي كه جلال الدين كودك بود از بلخ بيرون آمد و سرانجام به قونيه هجرت كرد و آنجا ماند تا در سال 628 ه.ق . وفات كرد.

هنگام وفات پدر ، جلال الدين 24 ساله بود و بر جاي پدر به وعظ و فتوي پرداخت .

چندي بعد برهان محقق ترمذي از خراسان به قونيه آمد و جلال الدين جوان را تحت ارشاد و تربيت خويش گرفت و او را يك چند به حلب و دمشق فرستاد و تدريجا با معارف صوفيه اشنايي تمام داد.

تا چند سالي بعد از وفات (638 ه.ق) برهان محقق ، جلال الدين همچنان در مسند تدريسش مستقر بود تا انكه شمس تبريزي انقلابي روحاني در وجود او پديد آورد كه ترك مسند تدريس و فتوي گفت و اين امر سبب نارضايي و خشم شاگردان مولانا شده ، مريد و مراد را سرزنشها كردند و عاقبت شمس تحت فشار مريدان مولانا بعد از آنكه به دمشق سفر كرد (643 ه.ق) كوشيد يك چند خود را از مولانا دور نگهدارد و ممكن نشد و عاقبت به قونيه بازگشت (644 ه.ق) اما چندي بعد به ناگاه ناپديد شد (645 ه.ق) و

افسانه اي شايع گشت كه بدست مريدان مولانا كشته شده است.

اين شايعه بي شك ، در عهد حيات مولوي وجود نداشته است و بعدها به وجود امده زيرا بعد از غيبت شمس ، چندين بار مولوي به جستجوي او به دمشق سفر كرد اما از آن گمشده نشاني نيافت.

بعد از ان مولانا مسند تدريس و فتوي را ترك گفته به تربيت صوفيه و مراقبت باطن پرداخت.

ارتباط و اتصال او با شيخ صلاح الدين فريدون زركوب و سپس تعلق و ارتباط با حسام الدين چلبي در اين دوره از عمر (647-672 ه.ق) يك چند او را سخت مشغول داشت ، و در واقع مقداري از غزليات ديوان شمس بنام همين صلاح الدين زركوب گفته شده و مثنوي هم كه مهمترين اثر عرفاني ادب فارسي است به خواهش و تشويق حسام الدين چلبي بوجود امده است.

وفات مولانا در جمادي الاخر سال 672 ه.ق در قونيه و در پايان بيماريي كه ظاهرا تب محوقه بوده است روي داد.

شيخ صدرالدين قونوي بر جنازه وي نماز خوند، و جسد او را در نزد تربت پدرش كه موسوم به باغ سلطان يا ارم باغچه بود دفن كردند.

اثار مولوي شامل نظم و نثر است و در انها تعداد اندكي ابيات عربي و تركي و يوناني نيز هست. اما عموما اثار وي به زبان فارسي است . اثار منظومش عبارتند از 1- مثنوي مشهور به مثنوي مولوي و مثنوي معنوي 2- ديوان غزليات معروف به ديوان كبير يا كليات شمس 3- مجموعه رباعيات منسوب به مولانا (چاپ اسلامبول ، 1312 ه.ق) ، شامل 1659 رباعي ، كه بعضي از انها به ظن قوي از او نيست .

آثار منثورش عبارتند از فيه مافيه ، مجالس سبعه ، و مكتوبات

عقايد و آراء: تعاليم جلال الدين كه در مثنوي از زبان ني بيان مي شود در حوصله تلخيص نمي گنجد .

به اعتقاد وي انسان مبدا و اصلي دارد كه منشا وحدت و اتحاد است اما دورافتاده و جدا ماده است و هدف تمام مساعي و مجاهدات وي آن است كه بار ديگر به اصل خويش بازگردد.

اين طلب وصل كه جز طلب اصل نيست راه نيل بدان ، تمسك به شريعت و گذر از طريقت است تا نيل به حقيقت ، كه هدف وصل همان است ، حاصل آيد ، ازاين رو مولوي به شريعت ، كه وسيله تهذيب و رياضت نفس است اهميت خاص مي دهد نه ترك شريعت و تسليم به شطحيات صوفيه را توصيه مي كند و نه گرايش به فقر و عزلت و رهبانيت.

مرد كامل را كسي مي داند كه جامع صورت و معني باشد و وجود زن و فرزند را نيز حجاب راه نمي شناسد و درست مثل يك متكلم اما به كمك قياسات تمثيلي و تشبيهات شاعرانه در تاييد و اثبات عقايد و مباني قران و اهل شريعت اهتمام مي ورزد، و قضايايي مانند حقيقت توحيد ، واقعيت روح ، كيفيت حشر و نشر و حدود جبر و اختيار را موافق مذاق اهل شريعت تبيين مي كند .

با اينهمه لب و مغز شريعت را عبارت از عشق مي داند و محبت را كه سبب تزكيه و تربيت دل است موثرترين عامل در تهذيب نفس مي شمرد و مهمترين وسيله براي نيل به معراج روح كه وصول بدان غايت سير اهل طريقت و مودي به كشف و اخذ حقيقت است مي خواند و جذبه حق را براي اين راه شرط اصلي مي شناسد.

با اينهمه عشق را خوان اين سرا (يعني مبني بر مجاهده) باشد و خوان آن سري (يعني مبني بر جذبه ) ، رهبر و مودي به حقيقت كه در آن رنگ و دورنگي و نزاع و اختلاف لفظي را جايي نيست مي شمارد و اين معاني را به كمك حكايات و تمثيلات در مثنوي با بياني قوي روشن مي كند.

در باب اخلاق و تربيت نيز نكته سنجي هاي بديع دارد.

سرچشمه خوشيها را جان مي شمارد و لذات معنوي را كه قابل سلب و انتزاع نيست و بر ذات جسماني كه فاني است ترجيح مي دهد و در طريقت ، ربا و خود پرستي را به مثابه بند و زنجير آهني مي شناسد ، و حتي علم و دانش را اگر سبب مزيد عجب و پندار شود فضيلت نمي شمارد و حجاب راه مي داند. بنابراين اخلاص و پاكي نيت را هم در علم و هم در عمل ، لازم مي داند و تاكيد مي كند كه انسان بايد در اعمال خود جز به خدا نظر نداشته باشد و معتقد است تا وقتي نظر انسان از غبار هوي و شهوات نفساني زدوده نشود به حقيقت كه در واقع روشن و اشكار است نايل نخواهد شد.

بدينگونه اخلاق نيز در تعليم مولوي وسيله اي است براي تهذيب صوفيانه ، و وي بدين ترتيب ، شريعت و اخلاق و طريقت را براي نيل به حقيقت كه غايت مطلوب و اصل و مبدا وجود است به منزله وسيله مي شمارد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:40  توسط اخرين تك شاخ  | 

سيصد و نيرنگ ديگر هاليوود ، خصومت با مردم و فرهنگ ايران زمين

آيا بوش نيز فرمانده سيصد است؟؟؟

 

در خصوص فيلم سخيف و موهن و دروغ بزرگ ديگر هاليوود در ادامه دشمني با فرهنگ و مردم بزرگ ايران زمين اين تحليل تقريبا صحيح را به لطف يكي از دوستان كه برايم ارسال كرد ، تقديم مي كنم :

اين فيلم، ايرانيان را وحشي و كم خرد و حتي از لحاظ شكل ظاهري نيز زشت و غير انساني نشان مي دهد.

بسياري از تحليل گران معتقدند اين فيلم، در راستاي زمينه سازي رواني در ميان افكار عمومي جهانيان براي حمله به ايران صورت مي گيرد و در آن كوشيده شده است جرج بوش، به فرمانده سپاهيان آتني، اسپارتاكوس، كه شجاعانه در برابر ايرانيان خطرناك و شرور مي جنگد، تشبيه شود.

فيلم 300 كه براساس كتاب كميك استريپ فرانك ميلر ساخته شده است، به يكي از جديد ترين موضوعات جنجالي در ايران تبديل شده است.

داستان اين فيلم تخيلي، درباره نبرد سپاه سيصد نفره، لئونيداس يوناني با سپاه يك ميليون نفري خشايارشا، پادشاه ايراني است كه به يوناني ها حمله كرده اند.

اين سپاه سيصد نفره، در مقابل اين هجوم سه روز مقاومت

مي كنند و در نهايت شكست مي خورند ولي اين شكست مقدمه اي است براي اتحاد يونانيان و شكست كامل خشايارشا.

منتقدان سينمايي اشكالات فراواني بر فيلم گرفته اند.

از جنبه تاريخي، فيلم بر گرفته از روايت هردوت است كه خود يك يوناني است و تصديق رواياتش محل شبهه و ابهام دارد.

اكثر مورخين بر بزرگنمايي هاي هردوت در تاريخ اذعان دارند، با اين وجود ميلر به رقم ^هزار نفر^ سپاه ايران كه هردوت در تاريخش ذكر كرده هم رحم نكرده، و آن را به يك ميليون نفر رسانده است و مخاطب ناچار مي بايست از ايرادات نظامي و دشواري هاي عقلي لشگر كشي با اين تعداد عظيم، آن هم در آن زمان، كه مترتب بر اين دروغ بزرگ است، صرف نظر كند.

از ديگر مسايل مورد سوال در فيلم، وجهه ابلهانه و وحشي ايرانياني است كه نمايش داده مي شوند.

از فرهنگ غني ايرانيان باستان هم كه سخن به ميان نياوريم، ميلر حتي از لباس رسمي سپاه ايران كه طراحي فاخر آن، كتب هنري را پر كرده است، نيز نگذشته و آن را به مجموعه اي از نقاب نقره اي روي شنل سياه براي سربازان و تاج و لباسي ياد آور فرعون، براي خشايارشا تنزل داده است.

از جنبه طراحي شخصيت ها و گريم انها، تصاوير اغراق آميز از هيكل هاي ورزيده و عضلاني اسپارت ها و صحبت دائمي شان از مفاهيمي مثل آزادي و شجاعت - كه در عين حال آدم كشتن را هم خيلي دوست دارند - در مقابل نينجاها، جادوگرها و يك هيولاي كچل سبك مغز ايراني، اغراقي وحشتناك در سينماست.

تام چريتي كارشناس هنري CNN بر اين باور است كه اين فيلم سراسر خشونت و نظامي گري چيزي براي مخاطبان ندارد به ويژه در زمان حاضر كه مردم از جنگ و خونريزي به ستوه آمده اند.

اما فيلم نقاط قوتي هم دارد.

جلوه هاي ويژه اي كه در فيلم به كار رفته است، از نظر تكنيكي در حد عالي است. موسيقي بسيار هماهنگ با صحنه ها و بازيگران توانمند براي نقش هاي مختلف، فيلمي جذاب طراحي كرده است.

ناگفته پيداست كه اين دروغ پردازي بزرگ مي تواند كار يكي از بنگاه هاي فيلم سازي هاليوود، به نام برادران وارنر است، كه يد طولايي در مغفول گذاشتن واقعيات و جعل حوادث دارد.

اينكه هاليوود تحت سيطره جرياني يهودي است و محصولاتش هم از اين سيطره بهره كافي ميبرند و در جهت آرمان هاي آنان عمل مي كنند، جاي شبهه ندارد. ولي مسئله اي كه بايد ما را هوشيار كند، رقم بالاي فروش فيلم است.

با آغاز اكران سراسري، استقبال از اين فيلم ضد ايراني به حدي زياد بوده است كه برخي سينماها در ساعت 30/2 دقيقه بامداد نيز براي نمايش آن سانس فوق العاده گذاشتند.

كمپاني IMAX كه وظيفه پخش اين فيلم را بر عهده دارد گزارش داده كه در تمام سانس هاي پخش سالن ها مملو از جمعيت بوده و 300 به احتمال بسيار زياد موفق ترين فيلم هفته هاي آتي از نظر جلب تماشاگر خواهد بود.

پل درگارابديان رييس بخش آمار سينماهاي آمريكا گفت: اين فيلم حماسي در هفته نخست فروش تعجب همگان را برانگيخته است و فكر مي كنم كه تابستان كمي زودتر از موعد فرا رسيده است زيرا اين يك فروش تابستاني است.

اين فيلم با كسب 70 ميليون دلار ركورد بيشترين فروش در ماه مارس را كه متعلق به عصر يخبندان بود و در سال گذشته به دست آمد را پشت سر گذاشته و به پرفروشترين فيلم تاريخ دراين ماه تبديل شد.

با اين كه 300 در سه هزار و 103 سينما به نمايش درآمده و حدود 850 سالن از عصر يخبندان كمتر بود ركورد 68 ميليون دلاري اين انيميشن را پشت سر گذاشت.

پرفروش ترين فيلم تاريخ در هفته ابتدايي نسخه سوم ماتريكس بود كه 8/91 ميليون دلار فروش كرد و پس از آن مصائب مسيح با 8/83 ميليون دلار در رده دوم قرار دارد.

300 سومين فيلم پرفروش تاريخ در هفته نخست اكران عمومي است.

دان فلمان ، مسئول پخش داخلي تايم وارنر نيز با ابراز خرسندي از اين استقبال كم نظير پخش اين كار را يكي از موفقيت هاي دوران كاري خود دانسته است.

در هر حال، فيلم 300 كه اكران آن از 9 مارس (18 اسفند) در سينماهاي آمريكا آغاز شده تا كنون با نظرات مثبت بيشتري همراه بوده به نحوي كه بر اساس اعلام يكي از سايتها 61 درصد آن را مثبت ارزيابي كرده اند.

 

با وجود تمام اين موارد، تا پايان اكران فيلم، تعداد بسيار بيشتري از تماشاگران اين فيلم را خواهند ديد و چيزي كه در ذهن اين افراد به جا خواهد ماند تصوير بسيار زشتي از گذشته ماست؛ و بعيد است ، تمام آن افراد اينقدر منصف باشند كه تصوير شيطاني به تصوير كشيده شده از ايرانيان در اين فيلم را با حال در نياميزند.

اما دليل اين همه دشمني و دروغ پراكني بر عليه مردم ايران دير زماني است كه واضح و روشن شده است: باز هم مسيحيان صهيونيست.

يكي از مباني اعتقادي مسيحيان صهيونيست درباره آخر الزمان، پيروزي موقتي مسلمانان - بطور خاص ايرانيان - بر يهوديان است كه مدتي طول مي كشد و دوران سختي براي يهود، ناميده مي شود.

در پايان اين دوران مسيح واقعي ظهور خواهد كرد و در نبردي جهاني، تمامي كافران به يهود را خواهد كشت و تنها يهوديان واقعي مي توانند در اين نبرد او را ياري كنند.

اگر نگاهي در حد تورق به كتبي درباره مسيحيان صهيونيست بيندازيم، سيطره وسيع آن ها بر غرب و بلاخص آمريكا، خصوصا در تصميم گيري هاي سياسي اين كشور را به وضوح خواهيم ديد.

بنابراين توليد چنين محصولي از مجموعه اي وابسته به اين تفكر، اصلا موجب تعجبمان نخواهد شد.

حال بايد قضاوت كرد، كه آيا مردمي با سابقه تمدني چند هزار ساله، با پايگاه اخلاق عالي و انساني، با خلق و خويي آرام و صلح طلب و مهربان، داراي قواي ذهني فوق العاده و معتقد به مذهبي لطيف كه پيامبرش "رحمت براي جهانيان" است را راحت تر مي توان مورد تهاجم قرار داد يا مردمي كودن، خون خوار و جنگ طلب، كه در گذشته هميشه پادشاهانشان بر سرزمين اينان چشم طمع داشته اند؟

بنابراين واضح است كه ساختن پس زمينه اي ذهني از ما دشمنان آخرالزماني مسيحيان صهيونيست، پيش زمينه هايي است مقدماتي، كه قدم به قدم براي تحقق نبرد بزرگ برداشته مي شود. البته عدم وجود هيچ تلاشي از طرف ما براي اثبات تاريخ و تمدن گذشته و عقايد و افكار كنون مان هم راه را براي ايشان هموار مي كند. و تاسف بر اين مطلب كه چرا تمام ما هنوز درباره اين اعتقادات خطرناك و گسترده، اطلاع كافي نداريم، كماكان قلبمان را آزار

مي دهد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:36  توسط اخرين تك شاخ  | 

آنك بهار

تك شاخ در بهار

 

آنك بهار

از زير طاق نصرت رنگين كمان ،

چون جان ، روان به كوچه و بازار مي شود ،

از نفس تازه نسيم ،

همه جا گلزار مي شود ،

بار دگر زمانه ،

از عطر و شكوفه ،

از زيبايي و ترانه ،

وز مهر جاودانه ،

سرشار مي شود.

با عذر خواهي فراوان از اينكه نتوانستم قبلا با شما هماهنگ كنم ، آدرس محل كار و منزل شما را به دو نفري كه اصرار داشتند سال 86 مرتب به شما سر بزنند دادم .

اين تقصير مرا ببخشيد و شما هم اونا را تنها نگذاريد. بعضي وقت ها ، اصرار در بعضي كارها ، چندان هم اشكال نداره ، اگر احيانا اونا (سلامتي، خوشبختي ) در ، اومدنشان ، تعلل كردن چه اشكال و ايرادي داره كه شما سراغشون رو بگيريد !؟

بخصوص سلامتي را !!؟؟

سال خوبي داشته باشيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11:9  توسط اخرين تك شاخ  | 

پسرك گل فروش

 

پسرك گل فروش

 

همتون تا حالا گل فروش هاي سر چهار راه ها رو ديدين ،

تو همه كشور ها ، دوره اي حداقل اين

گل فروش هاي نوجوان بودن كه از پشت شيشه ماشينها در سرما و گرما با گردن كج و لهجه محلي گل

تعارف كردن ،،،

اما من تا حالا اينجورشو نديده بودم ،

ازش پرسيدم اهل كجايي ، جواب داد : از .... اومدم تهران

گفتم چند سالته ، گفت ۸ سال ....

۳ تا داداش داشت كه اونا هم گل فروش بودن و يك خواهر كه مي گفت كاش مي شد اونم ميومد

گل فروشي ،

ازش پرسيدم درس هم مي خوني ، گفت : آره ، مگه مي شه درس نخونم !!!

يهو يادم افتاد كه معمولا از بچه هاي اين سن و سال مي پرسن دوست داري بزرگ شدي چه كاره شي

و اكثرا يا ميگن دكتر (كه البته به خواست بابا هاشون) يا ميگن فضا نورد ( طبق روياهاشون) يا مي گن

معلم (اگه خيلي با انصاف يا معلم دوست باشن) ،

همچين مور مورم شد از اين پسرك گل فروش هم همين سوالو بپرسم و با خودم مي گفتم بابا اين پسرك

اخه خيلي بتونه درس بخونه تا كلاس سومه كه دلو زدم به دريا و پرسيدم .

فكر ميكنين چي جواب داد؟

بلافاصله انگار كه از قبل تصميمشو سفت و سخت گرفته بود ، جواب داد : مهندس عمران !!!

هم مونده بودم كه چه سريع جواب داد و هم گيج شده بودم كه اين پسرك از كجا مي دونه مهندسي

عمران يعني چه؟

ديگه بدجوري فضوليم گل كرده بود كه ازش پرسيدم ميدوني مهندس عمران كيه ؟

جواب داد بله ، هموني كه ساختمون مي سازه -جاده مي سازه-سد مي سازه اما من دلم مي خواد از

اون مهندساي عمران بشم كه خونه مي سازن!

ازش پرسيدم چطور مگه ؟

جواب داد واسه اينكه همينجا تو تهران واسه مامان و بابام و داداشام و خواهرم يه خونه بسازم كه ديگه تو

شهرستان صاحب خونمون با بابام دعوا نكنه كه اجارت چي شد و من مجبور باشم تا نصفه شب گل

بفروشم و تا صبح درس بخونم!!!!!!

ازش پرسيدم اينا رو كه گفتي تو كلاس اول ياد گرفتي ؟

گفت نه تو كلاس پنجم!!!

پرسيدم يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو كه گفتي ۸ سالته؟

 گفت : اره ، اما همون سال اول كه شش سالم بود امتحان دادم و رفتم كلاس سوم و باز دوكلاس يكي

رفتم كلاس پنجم!!!

گفتم تو كه ، تو خيابونا گل مي فروشي ؟ جواب داد من كه گفتم تا صبح درس مي خونم!

جوابش اينقدر گيجم كرد كه با بوق فحش آلود راننده پشت سري متوجه شدم چراغ ۴ زمانه كه سبز شده

بود ، باز قرمز شد و خواستم باز ازش بپرسم كه .. ديدم رفت و گم شد تو سياهي شب!

شايد يه روزي ، تو سفيدي روز ، روشن تر از خورشيد بدرخشه و فقط از خودم شرمنده شدم!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط اخرين تك شاخ  | 

ساده باشیم اما شفاف

بعضیا میرن تو تاریکی که ایراداشون نبینی ُ  بعضیا هم میرن تو روشنی که خوب دیده شن اما بعضیا حتی تو تاریکی هم انچنان درخشنده و شفافن که بخوبی همه خوبیهاشون به چشم میاد پس ساده باشیم و شفاف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 19:18  توسط اخرين تك شاخ  | 

تابستان مي آيد

تابستان مي آيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:13  توسط اخرين تك شاخ  | 

آمدم

سلامي دوباره كه اينك برگشته ام ، البته مدتي است كه از سفر بازگشته ام ، جاي همه تان خالي همه دوستاني كه مي شناسم و يا از سر لطف برايم يادداشتي گذاشته اند را نيز در آن مكان به ياد اوردم . و اينك پس از بازگشت به خوبي اين شعر را درك كرده ام كه : حاجيان رخت چو از مكه برند ، مدتي در عقب سر نگرند ، تا بدانجا كه حرم در نظر است ، چشم حجاج به دنبال سر است ، بله همين و ديگر هيچ .... در فرصتي ديگر باز هم در خدمت شما عزيزان خواهم نوشت اگر بپذيريد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:54  توسط اخرين تك شاخ  | 

سلام بر صاحب خانه

سلام بر صاحب خانه

كه نمي توان به هيچ زباني لحظه نخستين ديدار را توصيف كرد

فقط بايد خودت باشي تا بفهمي

تا حس كني

تا بچشي طعم بياد ماندني اينجا را

اصلا قابل وصف نيست

هنگامي كه جامه احرام مي پوشي بايد لبيك گويي تا به مكه رسي

اما تا به مكه رسيدي ديگر نبايد لبيك گويي

مي داني چرا ؟

چون رحمان است و غفار

و فقط بايد از او رحمانيت و رحيميت و غفار بودنش را بطلبي

و تا پشت در مسجدالحرام هنوز نمي داني كجاهستي

ارام و سر بزير داخل مي شوي در حالي كه بغض سنگيني گلويت را فشرده است

همانگونه سربزير داخل مي شوي

به حياط مي رسي

اما هنوز سر بزير هستي

به سجده مي افتي

بغضت مي تركد

نفست به شماره مي افتد

هر چه مي خواهي بگويي نمي تواني

كم كم با خجالت سرت را بلند  مي كني

تا كعبه را مي بيني

يكباره بغضي به بزرگي همه عمرت مي شكند و ساعتها گريه مي كني

گويي اينجا زمان هم مي ايستد

به يك ان تمام عمرت را در مقابلش مي بيني

كه چه ها كرده اي

و چه ها نكرده اي

و اينك فقط اميد به بخشش

كه غفار است و رحمان

ارام ارام هواي طواف به سرت مي زند

به ميان حلقه مطوفين مي روي

مقام ابراهيم  را مي بيني

انگار اسمان و زمين از زير و از بم به رقص امده اند

و تا به خود بيايي به حجر اسماعيل رسيدي و سپس به ركن يماني

همان ستوني كه ديوارش شكاف برداشت و مادر حضرت علي براي تولد مولا به داخل خانه رفت

اينجا ديگر از خود بيخود مي شوي

به يكباره مي شنوي همين جا هر چه مي خواهي بخواه كه دو ملك هستند كه امين مي گويند

مي ماني كه از صاحب خانه چه بخواهي

كه هر چه بخواهي دارد و قبل از انكه به زبان بياوري حس مي كني كه به تو بخشيده اند

و سپس سنگ بهشتي

حجرالاسود

و از او مي خواهي روز قيامت شهادت دهد كه امده اي و حج بجا اورده اي

و هفت بار مي چرخي

بعد از طواف

دو ركعت نماز

 وسپس سعي صفا و مروه

با پاي خسته اما سر حال از سرچشمه هستي مي روي و باز مي گردي

هفت بار

و هر بار كه در ميانه راه هروله مي كني از بودنت در اين مكان سرمست مي شوي

و بعد ديگر هيچ

بايد خودت باشي و بداني كه ديگر چه مي بيني و زمين و اسمان چگونه مي شود

نمي دانم شايد زماني ديگر بتوانم شرح دهم

اما فقط بايد اينجا بود و لمس كرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 0:28  توسط اخرين تك شاخ  |